افاضات من

 

 
شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٧

چهارم شخص

من خانه ساختم                                  ما گریستیم

تو اعدام شدی                                   شما شعر نوشتید

او به جنگ رفت                                آنها آتش زدند

 

چهارم شخص

هیچ نکرد،

مرده زاده شد

و مرده از دنیا رفت.

2:52 ظهر

18/9/87

کلاغ خل || ٥:۳٧ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧

من مریضم!

خش خش دمپایی ها،

پیژامه های گشاد،

سایه ی لرزان تن خسته

روی کفپوش سبز کهنه،

صورت مهربان دخترک

و علامتش برای سکوت.

اما

دمپایی سکوت را نمی فهمد،

و من نیز هم

که درد در سرتاسر تنم است.

 

سرم

قطره قطره خون می دهد

و من

کیسه کیسه جان.

 

- خانم پرستار، این سانتیگراد را نمی خواهی در بیاوری؟

 

حفاظ پنجره

و در ختان تقسیم بندی شده از پشتش،

سهم من از دنیا است،

به همین سادگی.

 

H2o است یا فحش

آنچه داخل می دهم و بیرون؟

 

تو،

در کنارم ساکت نشسته ای،

و گلها پژمرده اند
و دیوار می رقصد.

 

برای طلب آمرزش

مردم،

و هواپیما های کاغذی را

دار زدم.

02:40 شب

16/9/87

کلاغ خل || ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸٧

توطئه و مرگ

پروانه ها،

به پاس داشت گردباد،

همچو او پرواز می کردند

بی هیچ خستگی،

اما

حتی قطره ای هدر ندادند

زهری را که همراهشان بود،

و در فنجان درست و در زمانی درست

خالی اش کردند.

...

رستم،

از پس قرن ها،

با موهایی سفید و زره ای خاک گرفته،

هنوز در انتظار نوش دارو بود.

سهراب،

ایستاده در کنارش،

به جسد خود و پدری خائن می نگریست

و سیگار می کشید.

...

طناب و هزاران دست

و مجسمه های در حال سقوط،

صدای هزاران شعار

و خون های ریخته شده در جوی،

تو که شهید می شدی

و من که اعدام،

تو که در می خواندی

و من که می زدمت،

و بمبی که بر سرمان فرود خواهد آمد.

...

بخار چای چه وهم آلود است

مرگ چه وهم آلود است.

...

چای، روزهای سرد آذر و مرگ

چه دلچسب.

12:09 ظهر

13/9/87

کلاغ خل || ۱:٠٩ ‎ب.ظ

جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧

سکوت

شاهزاده مرگم

از راه رسید،

کلمات

بی درنگ،

بر من هوار شد:

از این پس، انسانی مرده خواهی بود.

 

ناگهان

خاطره ها از یادم رفت،

اسم ها، لغات و احساسم ناپدید شد،

و سکوت،

پرچم فتحش را بر زمین کوبید.

 

سطح مواج دیاچه

دوباره آرام شد،

و ماه

دوباره پیدا.

00:33 شب

13/9/87

کلاغ خل || ۳:۳٢ ‎ب.ظ

دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧

upside down

ماهی

از درخت آویزان بود،

میوه

از رودخانه صید می شد،

جاده

مست بود،

و نور

دیگر در آب شکسته نمی شد،

من

می رفتم یا می آمدم؟

نمی دانم

شاید می رفتم،

و تو

طناب در دست،

در فکر رام کردن مورچه بودی،

درفک

سوت بلبلی می زد،

و دیلمان

بنزین بر فشفشه می ریخت.

...

سیگار تمام شد،

چمدان پشت در ماند،

و سفر را خاک گرفت.

2:17 صبح

9/9/87

کلاغ خل || ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ

یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٧

جرقه

جرقه ای زده می شود،

و از میان

بر می گزینم:

که برقی

یا آتشی؟

که تولدی

یا مرگی؟

که عشقی

یا که خاطره ای؟

...

از جرقه

درختی می روید،

با هزاران شاخ و برگ

که هر لحظه،

می روید و می سوزد،

زاده می شود و از یاد می رود.

...

من

همچنان خیره به دیوار

روی صندلی سرد

نشسته ام.

4:20 عصر

7/8/87

کلاغ خل || ٩:٢٦ ‎ب.ظ

شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧

غرق رویا

شاید من نیز می بودم

یکی از هزاران کودک به نطفه ننشسته

....

آنگاه

می توانستم هزاران کس باشم،

هر که خواستم؛

به هر شکل

به هر زبان

به هر باور.

 

خود می سرودم این جهان را

با هزاران اسطوره و افسانه

از قهرمانان شکست خورده

و ناطقان خاموش،

و با هزاران هزار آدم های معمولی

با داستان های شگفت.

...

آه اگر می بودم

یکی از زاده نشدگان.

...

باز می ستاندم

معنی را

از مرگ و از زندگی،

و به دار می آویختمشان

بر سر هر گذرگاه و کوی،

تا دیگر آغشته نشود

ردای سفید آرزو،

به ننگ تولد

و به ترس مرگ.

...

و حیاتی نو

برای عشق،

برای تو .

و فصل های بی زمان

و خورشید های بی غروب

و مهتاب های بی کران.

...

آنگاه

دیگر جهان نبود،

رویا بود و بس.

...

اما

اکنون این منم،

یکی از زاده شدگان

با هزاران رویا

غرق در تاریکی و سکوت.

 

12:10 ظهر

2/7/87

 

 

 

کلاغ خل || ۸:۱٠ ‎ب.ظ

جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧

گمشده

به یکباره برق،

بی هیچ رعدی

پس از آن.

...

زره بر تن،

دلاورانه،

در میدان.

...

به یکباره رعد،

بی هیچ برقی

پیش از آن.

...

زره زنگار بسته،

بی تفاوت و خسته،

نشسته در گوشه ای.

...

آه

به یکباره سیلاب.

٢:۴٣ صبح

٣/۵/٨٧ 

تکمیل و تصحیح ۰:۰۷ 

۲۳/۵/۸۷

 

کلاغ خل || ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ

جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧

تق ... تق ... تق

مرگ،

با آن کلاه پشمی

و شولای چوپانی اش،

در برابرم ایستاد،

و عصای چوبین خود را

بر سنگ کوبید،

سه بار.

...

تق

تق

تق

...

تصویر ها را پراکند

طنین ضربه ها.

...

من

تو

دیگران

...

زندگی سه گانه

...

دیگر خود را نشناختم

...

به باد دل سپردم

و مُردم.

2:30 صبح

21/4/87

کلاغ خل || ۱:٠٢ ‎ب.ظ

پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧

تمام سهم من

خورشید و ماه،
هر روز و هر شب،

می پیمایند

آسمان تنگ پنجره را،

میله به میله.

-

و سهم مسلول،

سایه ای مبهم

از نور،

بر سیمان سرد.

-

3:14 صبح

22/3/86

کلاغ خل || ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ



خانه
آرشيو
پست الكترونيك

لينک دوستان
ترانه مجهول
مهلا
شهرام ناظری
ج ن و ن ج و ا ن ی
شب یلدا
Priest
توحش افکارم
با ما یگانه باش

پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو

 
   
  پرشين‌بلاگ