من خانه ساختم ما گریستیم
تو اعدام شدی شما شعر نوشتید
او به جنگ رفت آنها آتش زدند
چهارم شخص
هیچ نکرد،
مرده زاده شد
و مرده از دنیا رفت.
2:52 ظهر
18/9/87
خش خش دمپایی ها،
پیژامه های گشاد،
سایه ی لرزان تن خسته
روی کفپوش سبز کهنه،
صورت مهربان دخترک
و علامتش برای سکوت.
اما
دمپایی سکوت را نمی فهمد،
و من نیز هم
که درد در سرتاسر تنم است.
سرم
قطره قطره خون می دهد
و من
کیسه کیسه جان.
- خانم پرستار، این سانتیگراد را نمی خواهی در بیاوری؟
حفاظ پنجره
و در ختان تقسیم بندی شده از پشتش،
سهم من از دنیا است،
به همین سادگی.
H2o است یا فحش
آنچه داخل می دهم و بیرون؟
تو،
در کنارم ساکت نشسته ای،
و گلها پژمرده اند
و دیوار می رقصد.
برای طلب آمرزش
مردم،
و هواپیما های کاغذی را
دار زدم.
02:40 شب
16/9/87
پروانه ها،
به پاس داشت گردباد،
همچو او پرواز می کردند
بی هیچ خستگی،
اما
حتی قطره ای هدر ندادند
زهری را که همراهشان بود،
و در فنجان درست و در زمانی درست
خالی اش کردند.
...
رستم،
از پس قرن ها،
با موهایی سفید و زره ای خاک گرفته،
هنوز در انتظار نوش دارو بود.
سهراب،
ایستاده در کنارش،
به جسد خود و پدری خائن می نگریست
و سیگار می کشید.
...
طناب و هزاران دست
و مجسمه های در حال سقوط،
صدای هزاران شعار
و خون های ریخته شده در جوی،
تو که شهید می شدی
و من که اعدام،
تو که در می خواندی
و من که می زدمت،
و بمبی که بر سرمان فرود خواهد آمد.
...
بخار چای چه وهم آلود است
مرگ چه وهم آلود است.
...
چای، روزهای سرد آذر و مرگ
چه دلچسب.
12:09 ظهر
13/9/87
شاهزاده مرگم
از راه رسید،
کلمات
بی درنگ،
بر من هوار شد:
از این پس، انسانی مرده خواهی بود.
ناگهان
خاطره ها از یادم رفت،
اسم ها، لغات و احساسم ناپدید شد،
و سکوت،
پرچم فتحش را بر زمین کوبید.
سطح مواج دیاچه
دوباره آرام شد،
و ماه
دوباره پیدا.
00:33 شب
13/9/87
ماهی
از درخت آویزان بود،
میوه
از رودخانه صید می شد،
جاده
مست بود،
و نور
دیگر در آب شکسته نمی شد،
من
می رفتم یا می آمدم؟
نمی دانم
شاید می رفتم،
و تو
طناب در دست،
در فکر رام کردن مورچه بودی،
درفک
سوت بلبلی می زد،
و دیلمان
بنزین بر فشفشه می ریخت.
...
سیگار تمام شد،
چمدان پشت در ماند،
و سفر را خاک گرفت.
2:17 صبح
9/9/87
جرقه ای زده می شود،
و از میان
بر می گزینم:
که برقی
یا آتشی؟
که تولدی
یا مرگی؟
که عشقی
یا که خاطره ای؟
...
از جرقه
درختی می روید،
با هزاران شاخ و برگ
که هر لحظه،
می روید و می سوزد،
زاده می شود و از یاد می رود.
...
من
همچنان خیره به دیوار
روی صندلی سرد
نشسته ام.
4:20 عصر
7/8/87
شاید من نیز می بودم
یکی از هزاران کودک به نطفه ننشسته
....
آنگاه
می توانستم هزاران کس باشم،
هر که خواستم؛
به هر شکل
به هر زبان
به هر باور.
خود می سرودم این جهان را
با هزاران اسطوره و افسانه
از قهرمانان شکست خورده
و ناطقان خاموش،
و با هزاران هزار آدم های معمولی
با داستان های شگفت.
...
آه اگر می بودم
یکی از زاده نشدگان.
...
باز می ستاندم
معنی را
از مرگ و از زندگی،
و به دار می آویختمشان
بر سر هر گذرگاه و کوی،
تا دیگر آغشته نشود
ردای سفید آرزو،
به ننگ تولد
و به ترس مرگ.
...
و حیاتی نو
برای عشق،
برای تو .
و فصل های بی زمان
و خورشید های بی غروب
و مهتاب های بی کران.
...
آنگاه
دیگر جهان نبود،
رویا بود و بس.
...
اما
اکنون این منم،
یکی از زاده شدگان
با هزاران رویا
غرق در تاریکی و سکوت.
12:10 ظهر
2/7/87
تق ... تق ... تق
خورشید و ماه،
هر روز و هر شب،
می پیمایند
آسمان تنگ پنجره را،
میله به میله.
-
و سهم مسلول،
سایه ای مبهم
از نور،
بر سیمان سرد.
-
3:14 صبح
22/3/86